نگرانِ لیل و نهارِ من، گلِ بی خزان و بهارِ من
بپر از دو دستِ نزارِ من، منشین خمیده کنارِ من

به خدا که زندگی‌ام شدی، بتِ مهرِ بندگی‌ام شدی
همه‌جا و دم همه‌ام شدی، بِنِگر به گریۀ زارِ من

چه فقیروخالی‌ام از سخن،تو بگو و خواه و بجو ز من
تو سحر، تو روحِ سپیده‌دم،پس از آهِ هر شبِ تارِ من

نفسم قفس شده پر بزن، قفسم عبث شده در بزن
که درونِ خانه تویی فقط، همه رفته از دلِ نارِ من

به وقارِ تو، به متانتت، به نجابتت به کرامتت
به حیای دیده و قامتت، که نمانده صبر و قرارِ من

چه زیان که بی تو خزان شوم، پرِ مهرِ آذریان شوم
چو تو باغ و شاد و طراوتی، چه غمی ز مرگِ بهارِ من

که سه‌شنبه‌ها و خاطره‌ها نرود دگر ز خاطرِ ما
مگر آنکه هرچه سفر کند، ز خطورِ خاطره‌دارِ من

 

  • برچسب ها: غزل،