سر در آخور خویش کن ای برادر. و این جماعت را به چرای خود رها کن. بگذار زندگی‌شان را بکنند. بگذار سرگرم جمع و جماع و جماعت خود باشند. بگذار دلشان خوش باشد که لگدی به دین پرانده‌اند. بگذار سرخوشی کنند که فریادی در تیه سراسر عدم کیهان بی‌کران زده‌اند. تو خودت مگر کیستی؟ هیچ‌تر از خود نیز مگر در عالم می‌بینی؟ افسوس که روزگار بث‌الشکوی‌ها گذشته. وگرنه، جهان را در کام این اژدرهای هزار سر به مرگ می‌سپردم.

راه خود را برو. تو آنقدر عمر نخواهی داشت که همه پرسش‌ها و همه خون‌دلی‌ها را مرجع باشی. سر به ناله هیچ تنابنده‌ای فرونیاور. یک بار بیش نخواهی مرد و یک بار بیش نخواهی زیست. این یکِ بی‌بازگشت را یک‌سره دنباله حقیقت باش. تو راهی بی‌نهایتی. راهی ابدی. برای این ابد چه برداشته‌ای؟ من باورهایم را برداشته‌ام. اما باورهایم تنها به درد همین سیاهه‌ها و کتاب‌ها و صفحات فانی و آنی عالم بی‌اعتبار مجاز می‌خورد. نه در جانی رخنه می‌کند، نه راهم را به جایی می‌برد. رختم را در ابدیت، بر کدام هیچستان هوا کنم؟ چه می‌گویم؟

دعای یسر بعد از عسر انگار در زندگی مغلوبه شده. شده از فرج به شدت برسی؟ گویی نفری را از باغستان‌های نزه به‌ناگهان راهی کویرستان هُرمی کنی. حالش چگونه خواهد بود؟ باور می‌کنی بگویی و همان گفته‌ها دود شود؟ چونان شیشه‌ای شفاف میان تو و مخاطبت که تنها تکان خوردن دهان تو را ببیند و از مفهوم حرف‌های دهانت چیزی سردرنیاورد. درست مثل وقتی که املاکی سر کوچه‌مان از ساخت و ساز و قیمت‌ها دم بزند و من تنها باز و بسته شدن دهانش را متوجه بشوم. رها کن این جماعت را که سر از باورهایت درنمی‌آورند و راه خودشان را می‌روند. راه خودت را برو. یک عمر بیشتر نداری بدبخت.