بی‌خودی وقتت را سرنده! اینجا چیزی نمی‌یابی؛ مخصوص با آن نمای دیدگانت که بدجوری خیره شده به سیاهکاری‌های از دل دررفته من مگر جمله‌ای قصار، کلمه‌ای شعله‌ور، سکوتی معنوی بجوید و قاب کند و هورا بکشد. شرمنده! اشتباه شده است. تو مرا ببخش که حوصله پُر تو را مملو از غلط‌غلوط‌های کج‌بینی و کم‌بینی‌ام کرده‌ام. فکرش را هم نمی‌کردم بتوانم بنویسم؛ چرا که غالباً حالم مثل خیلی کوچولوها پنهان می‌ماند و این بیرون‌ریز اندک هم کسی را اندیشه‌ور نمی‌کرد. از این بابت هم هر که خواند اغلب چیزی درنیافت و البته خود نیز متوجه حرف‌هایم نمی‌شوم.

راستش در این مورد هیچ اراده‌ای ندارم. قبل از دیدار هر که بسیار می‌اندیشم که چه گویم، چگونه و به کجا بروم. و هنوز شروع نکرده، قصه‌ها، شکوه‌ها، سخنان، خاطرات، افسانه‌ها، شیوه‌ها، فریب‌ها، اشتباهات، دیدگاه‌ها و دردها_ دردهایی که از ذکر نامی یا تحلیل حرفی از عمیق درونم به آتشی بی‌پروا گرفتار، پیچیده و آشفته‌ام می‌کند و مجال ادامه سخن را از من می‌گیرد_  به سراغم می‌آیند. هریک نیشتری، غداره‌ای، شعله‌ای در دست. و فرومی‌کنند و از ماجرا پرتم می‌کنند. لب‌هایم را می‌گزم و فرو در خویش می‌شوم که بر این معنی‌ها بشورم و گستاخی‌هایشان را پاسخ دهم و وه!.. که نمای بیرون چه مضحک می‌شود: میان بحث، اوج نتیجه و فرجام کار، لحظه ضربه آخر،  رفیقم خیره که آها! و.. سر می افتد و لب آرام می‌گیرد. و او چه می‌داند برخی مقصودها را با سکوت می‌گویند و من نه به اراده و خواست و برنامه از قبل چیده شده، که به توفق درون و لاجرم برون. اگر کسی گفت نگاه کن چه می‌گویم، تعجب نمی‌کنی؟