آن‌قدر هست که یک شهر غزل‌خوان دارید

نه غزالی، نه غزل‌دانِ بیابان دارید


شکرستانِ منِ زهرزبان شعرِ هواست

چه هوس‌ها که به دل از عدمستان دارید


سخت بیگانه‌ام ای قوم، خدا می‌داند

با شِمایی که شما از شب و روزان دارید


تیر باید بزنم بر سگِ پتیارهٔ خود

تا کمان‌ها به کمین‌گیریِ شیران دارید


کارد، آری، چه کنم چون که گذشت از پی و رگ

نفسم تنگ شد از هرچه به مهمان دارید


من که در هر سحری در دلِ کفری دگرم

جسمم آن قصه که از دولتِ شیطان دارید


به لبم گفتم از این گفتن اگر لب نگزیم

لب‌گزان بر لبِ حیرانیِ ما جان دارید


سخنم تب شده، یکچند شدم هذیانی

بعدِ من دردی و هذیانه فراوان دارید


اردی‌بهشت نودوپنج

  • برچسب ها: غزل،