سر گیسوی تو دارم

عاشقم من، بی‌قرارم

می‌خوام امشب واسه دستای یخت گرما بیارم

می‌خوام از فلسفه چشم سیات سردربیارم

حالا که نیستی کنارم

حالا که نمیشی یارم

شده چار فصل دلم غم، تو زمستون یا بهارم

مثل یاکریم یول گیج می‌خورم، این شده کارم

مثل گرگای بیابون ول و هارم

زهر مارم

از عسل‌ها در فرارم

باید امشب عینهو ابرا ببارم

شب سرمای پاییز، شب شب لرزه‌های زارم

اگه بشمرم برات دار و ندارم، می‌بینی نداشته‌های بی‌شمارم

 

نه حساب و حال زندگونی دارم

نه توان و تاب رفتن زیر دارم

آخ به چشمی که فرورفته بهش لطمه خارم

آخ به خلوتی که نیست گوشه غارم

تا بزارم

تا بنالم از صمیم دل برای موندنم تو شب تارم

 

به تو آخرش همه‌ش رو می‌سپارم

گوش عالم کر میشه از این هوارم

چشم دریا کور شد از گرد و غبارم

آخه با کی بگمت؟ گلم، نگارم

با کدوم جونوری من تو رو در میون بذارم؟

 

تنگ می‌خوام تموم آسمونا رو فشارم

بس که لای این دو آسیا به آسیب و فشارم

درد بیهوده‌ای از تو مونده اینجا یادگارم

گور به گور شدم، شبا یک خواب آسوده ندارم

پشت یک گله خیال خالی از فایده سوارم

کاش نبودم یا نمی‌کردی شکارم

آخ که دیگه طاقت شعرو نیارم

چون نمی‌دونم همون که گفتمش گفتم و چارم

اما این بارون آذر شده همرنگ آذارم[1]

من عاشق شدم، اگرچه یخده عقل یله دارم

 

2 آذر نودوسه



[1]  آذار: ماه نخست بهار در تقویم رومی