به ستم گر نستاندند، به دادت گیرند
زور رستم نکشد، باز شغادت گیرند

آفرین بر کلهِ شرع که بر کله ماست
مرحبا گر شبی از روی سیادت گیرند

خنجر از پشت نخوردیم، چرا می‌ترسیم
از دودستی که به صدرای ارادت گیرند؟

سر گلگونه اشک سیه عاشق سبز
برو آن سو، نکند از سر بادت گیرند

غار مردان خداوند طلب در این دور
جان اصحاب مبادا همه یادت گیرند

روزی از هلهله مرغ اجل می‌پرسم
تا کجا می‌شود از نان معادت گیرند

نکند غر بزنی بر سر این خفته‌سران
سر خود گیر که سرمایه شادت گیرند

پی‌نوشت: روشن است بیت دوم و سوم قافیه را معیوب کرده.

  • برچسب ها: غزل،