هیچکس از سحرِ جمعه عزادار نبود

/هیچکس یارِ تو ای یارِ وفادار نبود

 

هیچکس وقتِ پریشانیِ بی‌سابقه‌ام

/شانهٔ خستگیِ این دلِ بیمار نبود

 

گریه‌ام بیشتر از بابتِ آشوبِ خود است

/چشمِ من لایقِ طوفانِ تو ای یار نبود

 

منتظر نیستم این حوصله‌ها سر برود

/هیچ اندوه‌تر از جمعهٔ تکرار نبود

 

هیچ اندوه‌تر از هفتهٔ بی‌حوصلگی

/در دلِ تنگِ من اینگونه گرفتار نبود

 

در دلِ تنگِ من آن وسعتِ لب‌های سکوت

/سخنِ تلخِ صحابیّ سرِ دار نبود

 

هیچکس سینه‌اش از آه شرربار نشد

/هیچکس خاطرش از خاطره سرشار نبود

 

گلِ افسوس چرا نشکفد از غیبتِ تو؟

/گرچه در باغِ جهان جز خس و جز خار نبود

 

هیچکس مستِ تو ای بادهٔ هشیار نبود

/هیچکس خوابِ تو ای خفتهٔ بیدار نبود

 

تا به هم ریختی‌ام ریخته‌ام در تنِ شعر

/شاعری گنگ‌تر از واژهٔ تبدار نبود

 

نامِ زیبای تو در کامِ منِ سوخته زشت

/به جهنم بروم در طلبِ بوی بهشت

پی‌نوشت: آخرش از غزلیت خارج شش. توجیهی برایش ندارم.

  • برچسب ها: غزل،