این واقعیتی است که اغلب مردم بنیانی ندارند. هر بادی به سویی می‌بردشان. فطرت ثانویه‌شان پوششی بر فطرت اولیه شده و با هر غریو و فریادی به سویی می‌روند. اکثر ایمان ندارند. اکثرشان نمی‌اندیشند. آنان‌اند که در دین داخل می‌شوند با نصر و فتح و دین‌دار نمی‌شوند. اگر می‌شدند، با بادی مخالف سوی باطل سوق پیدا نمی‌کردند. «مردمان یا عالم‌اند یا پیرو علما یا پشه‌های مردابی که باد مدبر آن‌هاست.» این تکه‌ای از کلام امیرالمؤمنین سلام‌الله‌علیه است. که من از خود چیزی ندارم.

من از خود چیزی ندارم. این واقعیتی است در مورد من. در همان طایفه همج‌الرعا جا دارم. قوتی در نفسم نیست که بر دعوت‌ها و عودت‌ها برآیم. هر سخنی را می‌پذیرم و به هر وعده‌ای دل می‌دهم. مدام فریب می‌خورم. اله من هوای من است. منگ و ملنگ سوی چاه مشتاقانه می‌دوم. با کشمشی گرمی‌ام می‌شود و با مویزی سردی‌ام می‌شود. کدام سلسله را مؤسس بوده‌ام؟ کدام حکومت را برانداخته‌ام؟ همیشه زیر بیرق‌ها سینه زده‌ام و در عرسات رقصیده‌ام، بی‌آنکه بدانم چرا بر سر زده‌ام و چرا بر پا چرخیده‌ام.

درد بی‌مبنایی و سرگشتگی آدمی را به هر آغوشی می‌کشاند. از این درد فراوان باید بنالم. اما ناله‌های بی‌مبانیان به چه درد جهانیان می‌خورد؟ همین که خودم از نومیدی می‌سوزم و نمی‌دانم چرا، کافی است. هزار واژه داشتم و سوخت.