قطره‌های سربی اندوه من / سر برید از خواستن در پای تن

شعر گفت و شعر گفت و وهم شد / ریخت در جان جهان درد و محن

من که می‌خواهم ولی از خواستن / سینه‌ام سوزد از این درخواستن

خانه‌ام گم شد اگرچه خانه‌ام / بی‌وطن ماندم میان این وطن

تاب یک تصویر دلخواهم نماند / شور افتاد آخرش در این بدن

در ازل با آب و خاکم گفته بود / حیف روح من در این شخص لجن

خاک بوییدم دلم پوسیده شد / آب نوشیدم لبانم شد عَفَن

بودن ما درد و نابودن محال / زین محالی‌تر همین لفظ شدن

گیرِ گوری، فوقِ فوقش یک نفس / زنده ماندی بی‌خودی در این کفن


۲۸ تیر ۹۳

  • برچسب ها: غزل،